۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

فراموشی







ساعت شب3:

کابوس.. تب و لرز..!!
باز همون درد لعنتیه.. دلش تنگ شده اومده سراغتو بگیره!
ااا.. انگار نه انگار 10 روز پیش مثل جنازه گوشه بیمارستان بودی..
میری دکتر دست و پات میلرزه..
رو به دکتر
*: سرم میلرزه.. تیکه عصبی دارم مثل دیوونه ها..!
فکر نمیکردی روزی به این وضع بیفتی؟! ای آقا.. تو که ...

دکی: باید بستری شی..
*: 10 روز پیش بستری بودم...

دک:چطور؟

از اول تا آخرو واسش میگی و همون شب میری بیمارستان...ای آقا خدا نصیب نکنه.. اتفاقات نمازی..!

بوی مرگ میاد.. مثل بیمارستانای صحرایی تو شرایط جنگی.. پر از برانکاردای داغون.. روی برانکارد.. خون.. آدمای بدحال.. یکی داد میزنه.. اونیکی تشنج میکنه همراهاش هرچی بد و براه به دک و پرستار و زمین و زمون میگن. میترسی.. نکنه حالم بد شه بمیرم!!یکی داد میزنه.. یکی...!!

ایکاش این آقایی که میخواد مدیریت جهانی کنه یه سر میومد اینجا.. میدید درد و دردسر یعنی چی..! ببینه مردم با بیپولی و بدبختی چیکار میکنن!! هستن آمایی که واسه نداتن 20000 تومن جون خودشونو از دست میدن!
آزمایشا شروع شد..نمونه برداری مغز استخون.. نمونه برداری از کبد.. + کوفت و زهز ومار به اندازه کافی.. جوری که درد قلقلکت بده !
درد داره.. ولی چاره چیه؟!
شاید باز امتحانه... واسه بار nام.. گفتم خدا دوستم داره باز مشتمو گره کردم..
ازپا نیفتادم.. متوقف شدم.. شاید وقتشه به خودم فکر کنم..! به اینهمه وقتی که بیهوده تلف کردمو و ظلمی که به خودم کردم..
توی بخش که اومدم با بند پ اتاق تکی گرفتم.. کنارم دوتا اتاق بود با کلی مریض بدحال.. اونجا قدر چیزایی که قبلا داشتی رو میدونستی..! مثل همین سلامتی!
کلی جوون هم سنو سال خودم بودن.. یکی توی کما.. یکی تصادفی یکی بد حال.. یکی بعد از یکی دیگه میرفتن.. شاید راحت میشدن.. نمیدونم..
بعضی وقتا مکه میتونسم راه برم میرفتم بالای تختشون.. یکیش 21 سالش بود.. چشاش باز بود.. ولی بیهوش بود.. یجوری بود.. انگار پر از خدا شده بود.. نگاش که میکردی بغضت میگرف.. دسشو گرفتم و فشار دادم.. گفتم بمون..
صبحا که بیدار شدم دیدم اون جوونه رفته.. وقتی جوونی میمیره.. انگار که برف زمستونی، بهار از راه رسیده رو خشکونده باشه.. حس بدی بود..
از خدا فرصت میخواسی.. فکر میکردم اگه بازم خوششانسی بیارم.. دیگه درس زندگی میکنم..

تو این مدت دکترا به نتیجه رسیدن.. گفتن مشکل از حساسیت داروییه.. بعد از 4سال.. چیزی غیر ممکن از نظر اونا..!
روز یکی مونده با آخر، چوب خط15 امی رو روی کاشی بغل دستم کشیده بودم..! 3اگه درست نحوه ترسیم خطا رو نگاه میکردی میدید که 3 تاخط آخر افقی بود.. روزایی که بیتابی میکردم برم بیرون برم دنبال ایده آل ها آرزوم..! از این شانس دوباره استفاده کنم
چوب خط آخر و کشیدم... و فرار..
16 روز.. حبس فکری.. شاید بهتر باشه بگم 1 روز فرصت، واسه خودت که ببینی کجایی.. داری چه غلطی میکنی و پا عقب نزاری..
از بیمارستان که اومدم رفتم دنبال جزوه های درسی..! کارت امتحان و گرفتم! جالب بود که فرداش امتحان داشتم و هنو تو طول ترم کتاب و باز نکرده بودم!!
گذشت.. به خوبی و خوشی.. شاید بهتر از هر وقتی که سلامتی کامل داشتم..! چون خودمو باور کردم.. به اونم اعتماد کردم!

بدترین حالت ممکن تو زندگی فراموشیه خودمونه..
اینروزا میگردم و میدوام دنبال خودم..! هرجا هروقت..!
بیشتر از هروقتی دوست دارم با دخودم و چیزای خوبی که دارم زندگی کنم..
کاش همیشه همینجوری باشه
تا حالا فکر کردین واسه چی مینویسیم؟؟
واسه خالی کردن خودمون...؟؟
اینکه گردش مغزیو بروز بدیم؟؟؟
یارو گفتنی: مزخرفه..!
مینویسیم تا سراغمونو کنن..! بگن ااا.. فلانی نگاه یه چیزایی بلده.. مینویسی که سراغتو بگیرن.. و کانون تتوجه افکار عموئمی قرار یگیری!! D:
مینویسی واسه جلب توجه!!

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

تنها


یه ذره قبلتر.. قصه همیشگی.. وقتی میبینی.. بعدش عادت.. بعدش اونو قبول میکنی! بعد چشماتو باز میکنی و اون غیبش میزنه..! ببینی عشقتو دزدید و هیچی نداری و تنها موندی.. تنها.. بازم تنها..!
موضوع اینه که صرف تنهایی همیشه بد نیست..
میگن تنهایی مال خداست.. میگن تنهایی واسه آدما بده..! اگه تنهایی مال خداست.. چرا تنها میایم..؟ چرا تنها میریم؟!
همه آدما آخرش تنها ان..!

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

کاتب






تصمیم گرفتم بیشتر بنویسم.. بیشتر و بیشتر!

بعضی وقتا با نوشتن از خودت فرار میکنی..! بضی وقتا از خودت تمجید میکنی..!! بعضی وقتا..!

فعلا میرم جلو ترجیح میدم پشت سرمو نگاه نکنم..

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

باز..




باز.. باز.. بدشانسی..
وقتی جوابی واسش پیدا نمیکنی.. میگی حکمت.. میگی تقدیر!!

همش حکمت ه .. تقدیره.. همه حکمت خدای حکیمه! مخصوصا وقتی به سلامتیت مربوطه و توی زندگی روزانه باز Knock Down میشی!! میفتی یه جا و باز تکون نمیخوری..
درد میکشم.. داد میزدم.. بالا پایین میشم و میگم.. خدای حکیم.. باز دوباره چرا؟!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

دردسر




شده تا حالا توي درياي مشكل باشي و يه دردسر ديگه هم ناخواسته بياد سراغت و سرت خراب شه؟؟!! حس مزخرفيه.. نه؟؟مخصوصا اگه درست نتوني فكر كني و تصميم بگيري..

احساس ميكني از تو بدشانستر نيست..!!؟؟ فكرميكني خدا باهات قهر كرده..؟؟ آرزو ميكني اي كاش آخراي خط بودي..؟؟

تا حالا فكر كردي؟؟؟ تا حالا وقتشو داشتي كه 3 دقيقه بخاطر خودت فكر كني؟؟؟ فكر كردي حقت چيه؟؟ وظيفت چيه؟!

ميدونستي كه اين تويي كه بايد بجنگي و ثابت كني ارزش و لياقت زنده بودن رو داري.. بايد بتوني ثابت كني كه اين غذايي كه ميخوري و كوه كثافتايي كه توليد ميكني.. اين هوايي كه مصرف ميكني.. مال يه آدم بي مصرف نيست.. شايد وقتشه ثابت كنبي كه يك انگل نيستي...!! ميتوني داد بزني كه انگل نيستي.. ميتوني.. بشرطي كه قبلش ثابت كني.

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

سياه




بعضي وقتا خروارها حرف توي دلت جمع شده جوري كه احساس ميكني توي همين لحظست كه مثل آتشفشان فوران كنه.. اما به كي بگي؟؟ فرض اين كه گفته شد.. چي ميشه؟؟ ممكن حرفايي كه ميزني از نظر خودت خيلي مهم باشه ولي از نظر شنونده يه مشت حرف مزخرف و در پيت!! حيني كه داري واسش از درد دلت ميگي سرشو مثل چهارپايي كه از طعم علوفش راضيه تكون ميده.. هر ازگاهي هم از الفاضي مثل: خب.. جدي؟؟ و .. استفاده ميكنه تا تو رو مطمئن كنه كه حواسش به حرفات هست و تورو دلگرم كنه به ادامه صحبتت!! بعدش دلش و ميگيره و از شدت خنده ميفته يه كنار و ميگه: هههه ههه چه اسكلي ه اين طرف!! عجيبه چرا مردم و اطرافيان اينجوري فكر ميكنن؟؟ توي جوامعي كه همديگه رو نميخورن اين موارد يه چيز جا افتادست.. در مورد ساده ترين مسائل حرف ميزنن و راه حل پيدا ميكنن.. مشاوره با يه روانپزشك و ننگ نميدونن..!
اينجا چي؟؟ همه ميترسن كه اگه خدايي نكرده پاشونو توي مطب روانپزشك بزارن از فردا برچسب رواني و ديوونه بهشون ميزنن!!
كاش ميشد حرف نزد و احساسات رو بيان نكرد..!!